Wednesday, April 11, 2012

يك تجربه تكرار پذير براي "ماها

مقدمه:::::قصه و داستان،بي شك ياران و ياوران هميشگي انسانها در طول تاريخ بوده اند.كه مي تواند انكار كند كه همه چيز پيش از اوج گرفتن و به معنا نشستن،از قصه ها بر مي خيزد؟به فلسفه نگاه كنيم،به دانش و به دين.از ميان اينها،آخري در همان سطح باقي مانده اما مابقي شكل خرد و منطق به خود گرفته است.كوتاه آنكه قصه ها و داستانها،همزاد بشريتند به قدمت تاريخ پيدايش آدم!اين داستان به طور كامل برگرفته از وبسايت "راديو زمانه"است كه نويسندگان آن پونه.م و تارا.الف مي باشند.هر جا كه مي زيند،شاد زيند و فرخنده!
 
اما اين قصه،حكايت همه ي ماهاست.يك تجربه ي تكرار پذير كه در بستر زندگي،دائما به جريان مي نشيند و از جريان مي اندازد!بهتر از من،اين دو بانوي نگارنده،مطرحش كرده اند.خاص آنكه مطالب اين بلاگ از حالت مردانگي صرف هم خارج شده مختصري از دختران و بانوان همجنسگرا سخني به ميان آورده شود
.............................................................................................................................
 پونه. م و تارا. الف ـ باید از جایی شروع کرد؛ باید تکه‌ها را به هم چسباند و اندام‌واره هستی‌بخش را به زندگی دعوت کرد، باید از اندام‌های در خود فرو رفته به همه‌چیز و حتی به خود مظنون، خواست تا به پوست دیگری دست بکشند و این شاید بتواند آن‌ها را از کشیدن دیوار به دور خود باز دارد.
روایت "من لیلا و تو شیرین"، فقط ماجرای زندگی دو لزبین نیست که باهم در مورد مسائلی صحبت می‌کنند که اغلب برای هر زوج یا همجنسگرایی جای سئوال دارد. پونه و تارا مخاطب خود را دعوت به خوانشی صمیمی‌تر و زنده‌تر از انسانی در قامت یک همجنسگرا می‌کنند تا آن دیگری که اکثریت دگرجنسگرا او را از انبوهی از وهم، تضاد، خشم و هزاران چیز دیگر برساخته است، برای همان اکثریت ملموس‌تر شود و پوست و گوشت و استخوانش را حس کند و با تمام حس‌هایش عجین شود. از سوی دیگر، دیدار با یک همجنسگرا به واسطه‌ رسانه و ادبیات، برای خود جماعت همجنسگرایان نیز از آن‌جهت خالی از لطف نیست که خود را در جایی دیگر و در فاصله می‌توانند ببینند و این شاید گشایشی در جهت مطالعه خویشتن باشد.

برخورد نزدیک از جنس دیگر
مهارت جفت‌یابی شاید همان چیزی باشد که هر فرد برای پیدا کردن فرد دلخواه خود به‌منظور شراکت در زندگی به آن احتیاج دارد، ولی بیش و پیش از آن، هرکسی باید خود را بشناسد و نسبت به وجود و حضور خود آگاه باشد تا آنوقت بداند چگونه انسانی می‌تواند در کنار او باشد و زندگی را بهتر و شادتر کند. شاید شناخت فردی دقیق و آگاهی از نیازها، خواسته‌ها و هر آنچه یک فرد انسانی باید در مورد خود بداند، نخستین گام برای یافتن جفت مورد نظر و دلخواه باشد.
شناخت خود و اشراف به چیستی وجودی فردی، در افراد همجنسگرا پیچیده‌تر، سخت‌تر و طولانی‌تر می‌شود. از آنجایی که مسائل جنسی در جامعه ما در پرده جریان دارند و هنوز هم تابو محسوب می‌شوند، پرداختن به دانش و آموزش‌های جنسی در مورد اقلیت‌های جنسی در این جامعه هیچ جایی نخواهد داشت. شاید اگر ما دارای توانایی فردی و آموزش مناسب نباشیم، فقط شانس بتواند زوج ایده‌آ‌ل‌مان را در کنارمان قرار دهد، ولی مطمئن باشید که شانس فقط یک احتمال خیلی خیلی ضعیف است.
من و همراهم بدشانس نبودیم، یعنی بدبیاری خاصی را تجربه نکرده بودیم، ولی من فکر می‌کنم دقت و صبر ما در انتخاب بود که این شانس را به ما داد تا حالا کنار هم باشیم. زندگی هنوز هم سختی‌های خودش را دارد، ولی حالا که کنار هم هستیم و خانه خودمان را داریم احساس خوشبختی بیشتری می‌کنیم. تصور ما این است که با هم می‌توانیم بهتر و آسان‌تر از پس دشواری‌های زندگی بربیاییم. ما برای کوچک‌ترین آزادی‌های طبیعی‌مان هم مانند خیلی‌های دیگر که همجنسگرا هستند تلاش کردیم و می‌دانیم که بازهم باید سختی‌های زیادی را تجربه کنیم و پشت سر بگذاریم. شاید گوشه‌ای از زندگی من و تارا شبیه زندگی مشترک والدین‌مان یا زوج‌های دگرجنسگرای اطراف‌مان باشد، ولی بخش زیادی از زندگی مشترک ما و همینطور رفتار اجتماعی ما شبیه نمونه‌های دگرجنسگرا نیست. ما ناگزیر به آزمون و خطا هستیم و به‌همین خاطر باید بسیار صبور و مقاوم باشیم چون هیچ الگوی قابل ذکری برای گرته‌برداری از آن در مسیر زندگی خانوادگی‌مان وجود ندارد.
من پونه هستم. چند روز دیگر وارد دهه سوم زندگی‌ام می‌شوم. از شغل و زندگی خانوادگی‌ام رضایت دارم و در کنار تارا، پارتنرم که یک عکاس حرفه‌ای است زندگی می‌کنم. ما معمولاً در مورد هر چیزی که ذهن‌مان را مشغول می‌کند و یا برایمان نامفهوم است صحبت می‌کنیم و تا حالا هم می‌شود گفت که این روش جواب داده است. البته معنی‌اش این نیست که هیچ‌وقت مشکلی نبوده است، به‌هیچ‌وجه، این می‌تواند به این معنی باشد که ما همیشه امیدوار هستیم که بتوانیم هر چیزی را با کمک هم حل کنیم چراکه از قدیم گفته‌اند دو مغز بهتر از یک مغز جواب می‌دهد.
وقتی با تارا خاطرات‌مان را مرور می‌کنیم و به نخستین جرقه‌های عشق می‌رسیم، هر دو لبخندی گوشه لب‌هایمان می‌نشیند و به هم خیره می‌شویم. تارا می‌گوید: "من که فکر کنم اینترنت دست کم برای ما ابزار خوبی بوده است." من در جواب می‌گویم: "البته کارایی هر ابزار به نحوه استفاده از آن برمی‌گردد."
واقعیت این است که ما از طریق دنیای مجازی هم را پیدا کردیم و البته آشنایی ما در آغاز، به قصد ایجاد رابطه نبود. از تارا می‌پرسم: "راستی چه شد که من سراغ تو آمدم؟" تارا این موقع‌ها دستی به سرم می‌کشد و می‌گوید: "تو نیامدی سراغ من. دوباره فراموش کردی؟ من آمدم سراغ تو، باید چند فایل پسرعمویم را به آدرس ایمیل کاری تو می‌فرستادم" و این‌طور می‌شود که ‌‌تارا شروع می‌کند به بازگویی دوباره‌ی ماجرایی که هربار هم که تعریف کند کهنه نمی‌شود. من می‌روم دو لیوان چای بیاورم و او با صدای بلند شروع می‌کند به تعریف کردن ماجرا، درحالی‌که ظرف شکلات را کنار لیوان‌های ‌چای می‌گذارد.

اگر او مثل من نباشد؟
همیشه ترس در زندگی یک همجنسگرا، همسایه‌ی دیواربه‌دیوار ابراز علاقه بوده است. در این میان، ترس‌های زیادی وجود دارند که می‌توان برای نمونه به ترس از طرد شدن اشاره کرد. آن‌چه من و تارا را از پیشنهاد دوستی و ابراز عشق دور می‌کرد، بیش از ترس از دست دادن دیگری، ترس اشتباه در مورد گرایش طرف مقابل بود. هر کدام از ما می‌ترسیدیم، با آشکارسازی گرایش خود در مقابل دیگری و با اشتباه کردن در مورد گرایش آن یکی، نزد یک دگرجنسگرا دست به آشکارسازی بزنیم و علاوه بر آن‌که مورد قضاوت قرار بگیریم، دوستی هم را نیز از دست بدهیم. البته من تجربه برخورد بدتر و ناگوارتر از طرد را هم داشته‌ام؛ من به‌شدت در آن ماجرا آسیب دیده‌ام و ترسم دوچندان است.
تارا چای را داغ داغ سر می‌کشد و به نگاه‌های توبیخ‌آمیز من هم توجهی ندارد، بعد هم به صحبت‌هایش ادامه می‌دهد: "خوب گوش کن که دیگر فراموش نکنی! چون دوباره نمی‌گویم" و من لبخند می­زنم، چون می­دانم در اولین فرصت، دوباره می‌نشینیم و راجع به این موضوع حرف می­زنیم. "امیر چند فایل را باید به دست تو می‌رساند، ولی چون به اینترنت دسترسی نداشت، از من خواست تا آن‌ها را برایت بفرستم. بعد تو زنگ زدی و از من تشکر کردی."
من وسط حرف‌های تارا می‌پرم و با شیطنت می‌گویم" "بعدش چی شد؟" من همیشه دوست دارم تارا بگوید که صدای تو مرا جذب کرد یا حرف‌هایی از این دست، ولی تارا به‌جای همه‌ این‌ها با خونسردی جواب می‌دهد که "همه‌چیز خیلی نرم و آرام پیش رفت".
اینطور شد که ما بیشتر باهم تماس گرفتیم و در مورد مسائل مختلف گپ زدیم، بدون این‌که هیچ‌کدام‌مان از گرایش دیگری خبر داشته باشد، ولی همیشه ماه پشت ابر نمی‌ماند.
 
تارا می‌گوید، هر وقت کارش تمام می‌شد، می‌آمد به‌سمت پارکی که آن روزها پروژه‌ فضای سبزش بر عهده‌ شرکت ما بود. صبر می‌کرد تا کار من تمام شود و گاهی در همین زمان‌های انتظار این‌طرف و آن‌طرف پارک عکس می‌گرفت. تارا از شغل من خوشش نمی‌آید. من طراح و ناظر فضای سبز شهری هستم. یعنی هرچه گل و بوته و دار و درخت در پارک و خیابان و هرجای شهر می‌بینید، کار من و همکاران من است. او می‌گوید همه وقت من صرف کارم می‌شود و من هم کم نمی‌آورم و می‌گویم: "همه که مثل شما کارشان با تفریح‌شان یکی نیست." بعد که اخم می‌کند، از او دلجویی می‌کنم و با لبخند نگاهش می‌کنم.
آن روزها روزهای خوبی بودند، ولی من همیشه در جایی بین امید و ناامیدی در حرکت بودم. همیشه می‌ترسیدم به تارا وابسته شوم و او نتواند جنس محبت و علاقه‌ مرا درک کند. وقتی تارا هم از آن روزها حرف می‌زند، همین‌ها را می‌گوید: "می‌ترسیدم. وقتی لبخند می‌زدی و وقتی دستم را با مهر فشار می‌دادی، شک داشتم و فکر می‌کردم این، فقط یک دوستی ساده است."
چند ماهی همینطور در شک و گمانه‌زنی می‌گذشت، من و تارا به هم نزدیک‌تر می‌شدیم و در مورد علاقه‌مندی‌ها و دغدغه‌های‌مان، در مورد غم‌ها و شادی‌هایمان بیشتر صحبت می‌کردیم و من هر روز بیشتر از روز پیش به او نزدیک می‌شدم و هر روز بیشتر از روز پیش، حسی شیرین و نرم توی رگ‌هایم و در قلبم جان می‌گرفت.
آنچه هردوی ما را از ابراز عشق و صحبت جدی‌تر درباره شروع رابطه دور نگه می‌داشت، تجربه‌های تلخی بود که هر لزبینی کمابیش با آن‌ها آشناست. شاید برای یک فرد دگرجنسگرا که تمایل به جنس مخالف خود دارد، ابراز عشق به طرف مقابل چندان سخت نباشد. شاید هیچ مرد یا زنی این تشویش را که یک همجنسگرا تجربه می‌کند، تجربه نکرده باشد، ولی شاید اگر هر شخص بتواند به‌رغم تفاوت‌هایش با دیگری، خود را در جایگاه او بگذارد و با او همذات‌پنداری کند، با درک متقابل امنیت را در حضور یکدیگر جایگزین ترس کند.
تارا می‌گوید: "ترس او این بوده است که اگر با من در این‌باره صحبت کند، ممکن است او را پس بزنم و همه‌چیز خراب شود." او می‌گوید: "برای من این مسئله از همه‌چیز مهم‌تر است"، ولی من تجربه‌ ابراز عشق به کسی را داشته‌ام که از گرایش او مطمئن نبوده‌ام و برخورد بدی با من داشته است و دوست نداشتم یک‌بار دیگر این تجربه را از سر بگذرانم، آن هم با تمام علاقه‌ای که به تارا داشتم و دوست نداشتم او را از دست بدهم. تارا می‌گوید: "به خودم گفتم باید کمی صبر کنم، باید امتحان‌اش کنم، با هم چندتایی فیلم ببینیم و از این‌جور چیزها تا از گرایش پونه سردر بیاورم." من حسابی کلافه بودم، سعی می‌کردم برخوردم خیلی عادی باشد، گاهی وقتی تارا زنگ می‌زد تا با هم به کافه برویم یا چرخی بزنیم، طفره می‌رفتم و خستگی و کار و بیماری مادرم را بهانه می‌کردم، با وجود این‌که دلم هوایش را کرده بود و دوست داشتم ببینم‌اش.
نه آن‌قدر پریشانی من طول کشید و نه زمان زیادی لازم بود تا تارا درون مرا کنکاش کند. یک روز که تلفنم را خانه جا گذاشته بودم و کسی هم در خانه نبود تا جواب بدهد، تارا نگران شده بود. من مشغول چانه زدن با باغبان بودم که سراسیمه از راه رسید؛ چهره برافروخته‌اش را که دیدم، از باغبان خواستم که منتظر بماند، بعد دستکش‌هایم را درآوردم، لباس‌هایم را تکاندم و به‌سوی او که با شتاب به‌سمت من می‌آمد رفتم. آنقدر عصبانی بود که من جرئت نداشتم یک کلمه هم بگویم. از سوی دیگر دلیل عصبانیت او را هم نمی‌دانستم. پس با ترس و خیلی آهسته سلام کردم، ولی تارا به‌جای این‌که جواب من را بدهد شروع کرد به داد و هوار و تا جایی که می‌توانست من را سرزنش کرد. به عقب که نگاه کردم، باغبان و کارگرها را دیدم که دست از کار کشیده‌اند و با دهان‌های باز به من و او خیره شده‌اند. همانطور که تارا را به‌سمت ماشین می‌کشاندم از آن‌ها خواستم تا به کارشان ادامه بدهند.
وقتی توی ماشین نشستیم، کمی آب به او دادم و از او پرسیدم چه شده است. همین پرسش خشم او را شعله‌ور کرد و با بغض خود را در آغوش من انداخت و گفت: "چرا از صبح جواب مرا ندادی؟" باید یک ساعتی گذشته باشد از آن زمانی‌که من تارا را روی صندلی ماشین نشاندم و شروع کردیم به حرف زدن، تا آن‌زمان که آرام دست روی گونه‌اش کشیدم، به اطراف نگاهی انداختم و با احتیاط لب‌هایش را بوسیدم.

Tuesday, April 10, 2012

مانيفست رنگين كمانيها

قبلترها شعر زياد مي گفتم...انگار تا وارد دانشگاه شديم همه چيز ناگهان از كار افتاد!خب نه رشته مان به ادبيات و شعر شباهتي داشت و نه خود "شعر"زياد مي آمد.اين دو بگي نگي از هم متاثرند!حدود چند روز پيش داشتيم يك شعري مي گفتم(ببخشيد يعني مي آمد)اما خب نصفه شد و درست سر كلاس اندازه گيري الكتريكي،تو گويي اندازه ما الكتريكي قابل اندازه گيري نبود!به هر صورت امروز،روز بزرگي برايم است.پس از يكي دو سالي يك مثنوي هرچند كوتاه گفتيم!جاي شكرش باقي كه اين يكي كاملا از دست نرفته...


"مانيفست رنگين كماني ها"

  
ما از فسون و از عشق،پيمانه هاي گيلاس            افسانه هانوشتيم،بس قيمتي چون الماس
صد سال از اين فسون و افسانه ها،گذر كرد         معشوق ما،نهاني،بي ما،زما سفر كرد
رفتيم تا نهايت،دل خالي از اميد است                  پيمانه هاي گيلاس،بر ناخوشي نويد است
افسانه ها نوشتند،از ما به هر كتابي                    بر گور بي كس اما،كو آنكه ريخت آبي؟
آنكه نخورد مي را،مستي نمي شناسد                  فرهاد كوه كن،چون،از تپه مي هراسد؟
جانم مباش بي خود،بيرون زتو كسي نيست           انسانيت به شان هر خار و هر خسي نيست
مغرور باش و رنگين،رنگين كماني از عقل           رو تا نهايت عشق،پيوسته فصل بر فصل
افسانه را رها كن،بشكن حصار اندوه                  فرياد كن درون را،بيرون بريز چون كوه


ن.آفتاب 22 فروردين 1391


Monday, April 9, 2012

دگرباش يا خودشكوفا در يك مفهوم فرا جنسي


شايد انسانها نمي خواهند بفهمند كه چيزهاي ديگري وجود دارند كه بايد فهميده شوند،درك شوند،در موردشان صحبت كرد...گاهي خنده دار مي شود اين حكايت كه در جامعه ي ما معمولا در مورد كوچكترين مسايل چنان بحثهاي بزرگي در مي گيرد كه تا سطح بالاترين مقام اجرايي 100 سال پيش كشور هم،كشيده مي شود!نمي دانم اينجا اينگونه است يا همه جاي جهان؟واقعيت اين است كه اگر ما براي مساله ي مثلا حقوق زنان،از 100 معياري در نظر بگيريم،كشوري نيست كه بشود به آن 100 داد!مثلا به ايران 20 بدهيم و به سوئد 80!مسايل ديگر هم اين گونه اند.همه چيز نسبي است.اما مساله ي من اين است كه چرا نبايد به مرزهايي كه بر اثر تحميل اجتماع،ناشناخته مانده اند،وارد شد يا واردشان كرد؟توده را مي گويم...عوام.من علت اين مساله را در دين و سنت مي بينم.

از نگاه نيچه،الزام ها و فرامين قدرت،كم كم سنت را شكل مي دهند.يعني سنت جاي زور را مي گيرد. سنت،چيزي نيست جز "نداي دستور دهنده ي جامعه".اين فرامين،به تدريج در فرد رسوخ پيدا كرده و به صورت "وجدان"بازيابي مي شود.حالا وقتي سنت،تبديل به وجدان شد،فرمانبرداري از وجدان،باعث رضايت اخلاقي ما مي شود و بنا بر اين فضيلت شكل مي گيرد.اين همان "اخلاق گله اي آدميان"در نظر نيچه است.انسان فرو دست و در حد نيازهاي پست مانده!

حالا مي خواهم به "دگرباش"،يك مفهوم فرا جنسي بدهم.يعني از دگرباش جنسي به يك "دگرباش"كلي برسيم.كسي كه قوانين اخلاقي اش را از فلان كتاب ديني استخراج نمي كند،نگاهش به آسمانها نيست،گرايش جنسي مدفون شده اش را كشف مي كند،به خرد احترام مي نهد،مسايل را نه از نگاه خدا،كه از نگاه خودش فرومي شكافد و هر گاه آسيبي ديد،به خود انتقادي مي نشيند و در كل آنكه سازه هاي ساختمان وجودي اش،بنا شده توسط خويشتن است و آخر از همه،اقتدارش دروني است و به مجموعه اينها مغرور است.او خارج از مجموعه جامعه نيازهايش را دنبال مي كند و نداي بيروني را بر نمي تابد.
براي من مدتها سوال بود كه چرا انسانها لااقل از نگاه نظري نمي خواهند خطوط قرمز را زير سوال ببرند؟چرا "خدا"را رها نمي كنند تا به "خود"برسند؟بديهي است پاسخ هر پرسشي به مجموعه اي از عوامل بر مي گردد كه در اين مورد به اعتقاد اينجانب،دين و فرهنگ واپس گرا از عناصر محوري آنند.

بديهي است بخش اساسي و نقطه ي بحراني،تقابل و درگيري جامعه با دگرباش يا خودشكوفا و درگيري دروني فرد با خويش است كه از حوصله ي اين بحث،خارج است.

Thursday, April 5, 2012

برگرفته از وبلاگ همجنس گرا

 افسانه ای به نام همجنس باز

کوشش ها برای فهماندین مفهوم درست همجنس گرایی

روزگاری از واژه نامناسب همجنس باز به صورت گسترده و توهین آمیزی برای اشاره به همجنس گرایان و حتی تراجنسی ها و دوجنس گرایان و خلاصه هر کسی که از الگوهای جنسیتی دگرجنس گرایانه فاصله داشت استفاده می شد، تا وقتی که خردمندانی در جمع ما پیدا شدند و فریاد برآوردند که این واژه نامناسب است و نمی تواند توضیح دهنده خصوصیات همجنس گرایان و سایر اقلیت های جنسی باشد به این دلیل که پسوند «باز» در زبان فارسی معمولا و بخصوص در افکار عمومی مفهوم به بازی گرفتن و سوء استفاده کردن از چیزی را می دهد برای مثال دختر باز یا کفتر باز، بخصوص هنگامی که واژه اصلی یک واژه ممنوعه و نگو و نپرس باشد برای مثال زن یا دختر یا قمار یا رابطه همجنس گرایانه دیگر شکی باقی نمی ماند که افکار عمومی حداقل در زمانه کنونی تعبیر منفی خود و بار توهین را به پسوند «باز» خواهد چسباند.
هنگامی که این آگاهی رسانی و گفتگو در حال شکل گرفتن بود این طور توضیح داده میشد که روابط همجنس گرایانه درست مانند روابط دگرجنس گرایانه لزوما و در همه موارد به رابطه صرفا از نظر جنسی لذت جویانه و بخصوص تجاوز جنسی و سوء استفاده یک جانبه جنسی محدود نمی شود. همجنس گرایان نیز مانند دگرجنس گرایان طیف گسترده و گوناگونی از روابط را بجای جنس مخالف با همجنس خود تجربه می کنند و همان گوناگونی شخصیتی و رفتاری که در دگرجنس گرایان دیده می شود در همجنس گرایان هم وجود دارد.
از طرفی در طول سالیان گذشته کوشش های بسیاری در جهت آگاهی رسانی در مورد نتایج تحقیقات علمی در مورد همجنس گرایی و اینکه گرایش جنسی از جمله همجنس گرایی یک پدیده مادرزادی و غیر قابل تغییر و غیر اکتسابی است انجام شده، بنا بر این استدلال افراد گرایش جنسی خود را انتخاب نمی کنند و نمی توان گرایش جنسی افراد را تغییر داد پس هنگامی که افراد آزاد و مختار هستند رفتار جنسی مطابق با گرایش جنسی خود را در پیش خواهند گرفت. خود همجنس گرایان هم در سخنان خود به صورت گسترده اعلام داشته اند که با وجود فشارهای فراوان و شدید برای رابطه با جنس مخالف و ازدواج با جنس مخالف هیچ علاقه ای به این کار ندارند و قرار گرفتن در تنگنا و فشار باعث نشده که از علاقه آنها به همجنس کم شود و به جنس مخالف رو بیاورند.

موج جدید کاربردی کردن دوباره واژه همجنس باز

و البته با کمال تاسف اینبار از سوی خود افراد همجنس گرا، این موج سعی دارد با سوا کردن تمام ناهنجاری های رفتاری و اخلاقی از همجنس گرایان و یکجا کردن آن در موجودی به نام همجنس باز یک تصویر منزه و بی عیب از فرد همجنس گرا در مقابل فرد همجنس باز که تمام ناهنجاری ها و پلیدی ها را در خود جمع کرده ارائه دهند.
جدای نادرست بودن چنین تصویر سازی های سفید و سیاه گونه این رویکرد به نوعی لگد زدن بر زیر تمام کوشش های گذشته برای ایجاد درک درست و مطابق با واقعیت از پدیده همجنس گرایی است. در تعاریف مختلفی که از همجنس بازی شده چندین نکته دیده می شود، در بعضی تعاریف همجنس بازی یک پدیده اکتسابی است که از دشوار بودن یا در دسترس نبودن امکان رابطه با جنس مخالف و یا القا ها و تبلیغات و ارتباطات محیطی حاصل می شود، همجنس بازی یک انحراف جنسی است و فرد همجنس باز یک فرد منحرف و فاسد است. فرد همجنس باز تنها برای ارضای غرایض جنسی به همجنس بازی روی می آورد، همجنس بازی حاصل شرایط بی بند و باری جنسی در جامعه است، و بسیاری واژگان و تعاریف دیگر که معمولا بدون هیچ پایه و مایه ای پشت سر هم ردیف می شوند تا معرف همجنس بازی باشند.
این تعاریف از همجنس بازی سبب خواهد شد پرسش هایی در زمینه همجنس گرایی هم مطرح شود، برای مثال :
1- اگر افراد در اثر کمبود های جنسی و فشار محیطی روی به همجنس بازی می آورند یعنی به صورت داوطلبانه و حتی در شرایطی مانند جامعه ایران که رابطه جنسی با همجنس یک جرم و تابوی اجتماعی است رابطه با همجنس برقرار می کنند آیا ممکن است همین روش را بر روی همجنس گرایان بکار برد و آنها را « دگرجنس باز » کرد، یعنی با زیاد کردن فشار و در تنگنا قرار دادن همجنس گرایان سبب شد از شمار همجنس گرایی یا رفتار همجنس گرایانه در جامعه کم شود و شمار دگرجنس بازی در غالب ازدواج یا صیغه یا حتی روابط آزاد بالا برود که به هر صورت با قوانین جمهوری اسلامی و سخنان آخوند ها و همچنین انتظارات اجتماعی و خانوادگی همخوانی بیشتری دارد و از طرفی کمتر از همجنس گرایی یک تابوی اجتماعی است ؟
2- اگر با تبلیغ و ترغیب و یا دادن آزادی جنسی می توان افراد را همجنس باز کرد چرا در طول دست کم این چند قرن اخیر تاریخ بشر که تبلیغات گسترده و مجازات های سنگین و فشار اجتماعی بر علیه همجنس گرایی وجود داشته و از طرفی رابطه با جنس مخالف (از ازدواج گرفته تا روابط آزاد) به شدت تبلیغ و ترویج و تشویق و پشتیبانی می شده و همچنان هم می شود سبب نشده همجنس گرایان دگرجنس باز بشوند ؟
3- اگر گرایش جنسی یک پدیده مادرزادی است پس چطور ممکن است افراد دگرجنس گرا تحت تاثیر شرایط خاص گرایش جنسی دیگری پیدا کنند ؟ برای مثال به این جمله که برای تعریف همجنس بازی نوشته شده توجه کنید : " افرادی به ناچار و به علت دسترسی بهتر به هم جنسان خود ؛ برای ارضا غرایض جنسی به همجنس بازی روی می آورند. در این حالت اگر این شرایط ادامه پیدا کند ؛ فرد به این شرایط عادت کرده و فطرت اصولی جنسی اش که همانا تمایل به جنس مخالف است به مرور تضعیف می شود و به غلط تصور می شود که این فرد همجنس گراست." از این جمله این بر می آید که اگر فردی ناچار بشود با همجنس رابطه برقرار کند پس از مدتی گرایشش به جنس مخالف تضعیف خواهد شد. پس آیا می شود که مثلا همجنس گرایان را وادار به ازدواج کرد و انتظار داشت در اثر گذشت زمان به تدریج گرایش جنسی شان به همجنس تضعیف شود و به جنس مخالف گرایش پیدا کنند؟
آیا فکر نمی کنید اگر تعاریف جدید ذکر شده از همجنس بازی پذیرفته شود پاسخ پرسش های بالا می تواند فاجعه آمیز باشد؟

چه چیز واقعی است

همجنس گرایان و دوجنس گرایان نه انسان های بد تری هستند و نه انسان های بهتری، همان گونه که طیف گسترده ای از شخصیت ها و رفتارها و گرایشات میان افراد دگرجنس گرا وجود دارد همین طیف گسترده میان همجنس گرایان هم وجود خواهد داشت، همان گونه که تنوع طلبی و دلگی جنسی، بهره جویی و سوء استفاده جنسی، تجاوز، ناهنجاری های رفتاری و هر گونه رفتار دیگر در میان دگرجنس گرایان وجود دارد در میان همجنس گرایان هم به همان نسبت وجود خواهد داشت.
همان گونه که ممکن است افراد دوجنس گرایی که بیشتر به جنس مخالف گرایش دارند در اثر دشوار بودن شرایط محیطی روابطشان را بیشتر با جنسی که کمتر به آن گرایش دارند یعنی همجنس متمرکز کنند به همین ترتیب هم ممکن است دوجنس گرایانی که بیشتر به همجنس گرایش دارند به دلیل دشواری روابطشان را بیشتر یا کاملا به سوی جنس مخالف متمرکز کنند.
همان گونه که ممکن است یک فرد دگرجنس گرا یا دوجنس گرا در اثر سردرگمی در گرایش جنسی و هویت جنسی مدتی رابطه با همجنس را تجربه کند و بعد به جنس مخالف روی بیاورد، یک فرد همجنس گرا یا دوجنس گرا هم ممکن است مدتی در اثر سردرگمی در گرایش و هویت جنسی رابطه با جنس مخالف را تجربه کند و بعد به رابطه با همجنس روی بیاورد.
سیاه و سفید کردن موضوعات و تعاریف و برچسب زنی های نادرست نه تنها راه حل مشکلات و مسائل و پدیده های روانی و اجتماعی نخواهد شد بلکه خود به مشکلات افزون خواهند شد و نتیجه ای جز سردرگمی و گمراهی بیشتر افراد و جامعه نخواهد داشت.
.

Tuesday, April 3, 2012

فاعل و مفعول

حقيقت اين است كه ملت ايران آلت و فاعل پرست است.(رجوليت ديگر)مردانگي كه مي رود در آلت،به شكل تحقيري و بعنوان ابزار اصلي بيرون مي آيد.اين چنين جامعه مي شود ضد زن چرا كه زن اساسا مفعول و حقير است!"كردن"ديگر از حالت پسوندي مي شود نقش محوري و زمين و زمان را "مي كنند".در خانه و در كنار همسر(زن)اين آلت پرستي شكل سركوبي مي گيرد و "آلت نداشته" را محكوم مي كند.در سكس،در زندگي،در ايفاي نقش و كلا همه چيز.به گفتار عوام بنگريم كه چگونه از به كاربردن واژه "كردن"چه براي مردان و چه براي زنان درصدد تحقير ايشانند.اين داستان تقريبا در قاطبه ي جامعه دگرجنسگرا حاكم است.تنها نقطه اي كه اين ساختار فرو مي ريد يك رابطه ي همجنسگرايي فرا تصويري و تلويزيوني است(واقعي_طبيعي).در چنين جامعه اي پذيرش دو مرد كه يكديگر را به قصد كشت مي زنند بسيار ساده تر از دو مرديست كه دست در دست يكديگر راه مي روند!زن در چنين جامعه اي بواسطه ي مفعول بودنش حقارت دارد و چون ماداميكه زن است نمي تواند فاعل(بخوانيد آلت دار) باشد پس تا وقتي كه زنده هست حقير است و اين حقارت در فرهنگ ما ذاتي انتقال مي يابد.يكي از مهمترين علل اين نگاه،دين و مذهب است.به نوعي مي شود يك همپوشاني مابين فرهنگ مردسالار و دين فاعل محور يافت.

Monday, April 2, 2012

يك اس ام اس

 مردم كشور من با نفرت بيشتري به صحنه ي بوسيدن دو عاشق نگاه مي كنند تا صحنه ي اعدام يك انسان...عجب قصه ايست ماجراي بيسوادي و سنت

Sunday, April 1, 2012

ماها و جامعه

اين جامعه برايم نفرت انگيز است.نمي فهممش و اتفاقا او هم مرا نمي فهمد و قطعا از من نفرت دارد!مثل دو نفر كه با هم از يك خيابان عبور مي كنند هر روز،همديگر را مي بينند،اما از هم خوششان نمي آيد!لاجرم داريم در خياباني بن بست به نام زندگي راه مي رويم!اما مساله اين نيست...داستان آنجا اوج مي گيرد كه تعداد اعضاي جامعه هي رشد مي كند با ضريب هزار و ده هزار در روز،اما ضريب "ما"يكي و دويي است نهايتا!چه اگر همين هم باشد بايد خداي نداشته ام را شكر كنم!

جرات هم چيز خوببيست...يك ذره داشتمش،ديگر از اين خيابان رفت و آمد نمي كردم.