Showing posts with label همجنسگرايي. Show all posts
Showing posts with label همجنسگرايي. Show all posts

Tuesday, December 10, 2013

'مصائب' دو دختر همجنس‌گرای ایرانی در ترکیه

شهرزاد معززی

روزنامه‌نگار
برگرفته از وبسايت بي بي سي فارسي


ساعت قرارمان با دو دختر همجنس گرای ایرانی که در ترکیه به عنوان پناهجو زندگی می کردند، ۷ عصر بود، عصر یک روز نیمه زمستانی. می دانستم اسم یکی شان، نازنین است. یادم بود سال های دبیرستان، همکلاسی به اسم نازنین داشتم. بچه ها، رضا صدایش می کردند، می گفتند می خواهد جراحی کند و پسر شود. سال ها بود خبری از او نداشتم، جستجو هم کردم ولی بی فایده بود.

در همین فکرها بودم که در باز شد، دو دختر جوان به استقبالم آمدند. "سلام، هلیا هستم، نازنین هستم." چشم در چشم شدیم، حس کردم می شناسمش، ناسزایی نصفه و نیمه نثار روزگار کردم، به استانبول، به مهاجرت، به ۱۵ سالی که گذشته. هر دو شوکه شده بودیم، خیلی زود دفتر خاطرات ورق خورد، آلبوم های فیس بوکی را دیدیم، نام ها ردیف شدند و قصه های تلخ و شیرین را روایت کردیم، مانند قصه زندگی نازنین و هلیا

- کی از ایران خارج شدی؟
نازنین: ۱۵ ماه پیش.
- قانونی خارج شدی؟
نازنین: آره، با هم، قانونی خارج شدیم.
- چی شد تصمیم گرفتی بیای بیرون؟
نازنین: من و هلیا، بیشتر از ۱۱ سال هست که همدیگر رو می شناسیم. ۵ سال است رابطه مان جدی شده و پارتنر هستیم. در ایران هزار و یک مشکل داشتیم، هم جامعه پذیرای چنین رابطه ای نبود، هم دولت مشکل داشت. خانواده ها هم همینطور. ما در ایران دو سال با هم زندگی می کردیم. مشکلات جامعه مردسالار را هم اضافه کنید. به همین خاطر، از وقتی روابطمان جدی شد، تصمیم به خروج از کشور گرفتیم. هزار و یک راه را بررسی کردیم. تحصیلی، کار، قاچاق و در نهایت به پناهندگی رسیدیم. مثلا خیلی تلاش کردیم از طریق کار به کانادا برویم. من حسابداری خوانده ام و هلیا، روان شناسی. سه سال هم زبان فرانسه خواندیم، خیلی مراحل را پشت سر گذاشتیم. باید می رفتیم سوریه برای مصاحبه که شانس ما جنگ شد، سفارت کانادا تعطیل و در نتیجه پرونده ها بلاتکلیف ماند. بعد از دو سال گفتند از طریق استانبول اقدام کنید که باز هم کشدار شد و وکیل مان هم گفت مشخص نیست حل بشود. حتی پیگیر اقامت دومینیکن هم شدیم. هر روز دنبال این چیزا بودیم ولی به نتیجه نرسید. در نهایت هلیا، پیشنهاد داد پناهنده شویم. واقعا فکرش را نمی کردیم و دنبالش هم نبودیم.
هلیا: دنبال تحصیل هم بودیم، اما به خطر سختی پذیرش و بحث مالی نتونستیم اقدام کنیم. من خودم درباره وضعیت پناهندگان حس بدی داشتم و بهش فکر نمی کردم ولی در واقع، راه دیگری نداشتم. الان هم همان حس بد را دارم ولی آمده ام دیگر.
- نازنین گفتی خانواده ها از این رابطه خبر ندارند؟
نازنین: خانواده من به جز برادرم چیزی درباره این رابطه نمی دانند. من وقت خروج گفتم برای ادامه کارم می خواهم بروم ترکیه و پیگیر رفتن از طریق کار به کانادا شوم. الان هم رفت و آمد داریم ولی هنوز براشان توضیح ندادم.
هلیا: فقط مادرم متوجه شده، با هم درباره اش صحبت نکرده ایم ولی در کل موضوع پناهندگی را هم به نظرم فهمیده است.
- هلیا گفت الان هم حس بدی دارد درباره وضعیت پناهندگان. ما شنیدیم که معمولا وضعیت پناهندگانی با پرونده‌های مشابه شما، خوب است؟
نازنین: اسم ما هست گلدن کیس ولی واقعا فرقی با دیگران نداریم. بسیاری از بچه های لزبین، گی و ترنس سکشوال واقعا همان شرایطی را دارند که دیگران دارند. حتی زمان های طولانی منتظر بررسی پرونده بوده‌اند، مانند سه سال. الان ما خودمان داریم وارد ۱۶ ماه می شویم ولی هنوز راه زیادی داریم تا نهایی شدن و رفتن به کشور ثالث.
هلیا: اینکه به ما می گویند گلدن کیس، فقط به خاطر این است که پذیرش ما در کشور ثالث، تضمین شده است. مدت زمان پذیرش و یا خدماتی که می دهند، فرقی با دیگران ندارد. ما هیچگونه کمک مالی و یا مشورت های حقوقی هم نگرفته ایم.
- موافق هستید برگردیم ایران، چه شرایطی در ایران داشتید؟
نازنین: مسئله اصلی ما جامعه و ترس از برخورد دولت بود. نمی توانستم ابراز کنم. حالا ابراز کردن هیچ، از لباس پوشیدن، مدل موها و رفتار ظاهری، برخی این تفاوت ها را متوجه می شدند و رفتار دیگری داشتند. حالا اگر رفتار خاصی داشتیم که دیگر هیچ. یک بار در پارکینگ رستوران، هلیا من را بوسید، کار به کلانتری کشیده شد، می خواستند بازداشت مان کنند و با کلی بدبختی و پادرمیانی صاحب رستوران، خلاص شدیم.
هلیا: من علاوه بر بحث های اجتماعی، بحث سیاسی هم داشتم. کار تشکیلاتی نمی کردم ولی مخالف بودم با شیوه حکومت کنونی. حتی احساس خوبی نسبت به جنبش سبز هم نداشتم، فکر می کنم آنها هم در نهایت به دنبال بقای جمهوری اسلامی هستند. این زاویه دیدی که داشتم هم در خروجم از کشور، موثر بود.
- در ایران که بودید، با لزبین ها هم در ارتباط بودید؟
نازنین: بله، دور هم جمع می شدیم ولی بحث های معمولی بود. در جامعه ای که مجازات این کار، اعدام است، واقعا کاری نمی شود از پیش برد. ما دوستی داشتیم که به خاطر مسائل سیاسی بازداشت شد، بعد بازجو متوجه شده بود که همجنسگرا هست و کلی مسائل پیش آمده بود. این رفتارها و برخوردها سبب می شد که جمع شدن های ما خیلی با احتیاط باشد. در این رفت و آمد، من واقعا هلیا را تنها فردی دیدم که هیچگاه گرایش جنسی خودش را انکار نکرد. نه اینکه یک راست برود بگوید مادر سلام، من لزبین هستم ولی اگر بحثش پیش می آمد، انکار نمی کرد. خودم از ابرازش می ترسیدم. البته هلیا از من ۷ سال بزرگتر است ولی من واقعا حرف نمی زدم درباره اش. از ۱۰ سالگی می دانستم این حس را دارم ولی چیزی نمی گفتم. معلوم نبود که اگر هلیا نبود، کی درباره اش حرف می زدم.
هلیا: من از دبیرستان درباره گرایش جنسی ام صحبت کردم. رشته تحصیلی ام در دبیرستان و دانشگاه هم کمک کرد که راحت تر بتوانم درباره اش حرف بزنم، دوستان دیگری هم داشتم.
- دبیرستانت می شود حدود ۱۷ سال پیش. مثلا ۱۷ سال پیش شاید مطرح می کردی، شاید خیلی واکنش های منفی داشتی، سال ۹۰ که از ایران خارج شدی، شاید این واکنش های منفی کمتر شده بود. این تغییر نگاه را حس می کردی؟
هلیا: نه، نگاه جامعه در این ۱۷ سال عوض نشده بود. نکته بسیار مهم برای ما دیده و شنیده شدن دنیای همجنس گرایی هست. در روزگاری که به شدت بخصوص در جامعه هوموفب ایران با آن روبرو هستیم، کمرنگ بودن ما لطمه بزرگی است به نسل بعد از ما.
- نگاه جامعه یا نگاه دولت؟
هلیا: هر دو، ببینید مشکلات همجنس گرایان در ایران بسیار زیاد است. روز به روز هم وخیم تر می شود و به عقیده من نوعی نسل کشی در حال شکل گیری هست. تاکید جمهوری اسلامی در ممنوعیت همجنسگرایی و مجازات بسیار سخت گیرانه و از طرفی ارایه مجوزهای سریع به افراد، به ویژه همجنسگرایان برای تغییر جنسیت، با هدف دیده نشدن افراد همجنسگرا در سطح جامعه صورت می گیرد. خودشان می گویند این کارها را در راستای اهمیت دادن به ترنسکشوال ها و مشکلات آنها انجام می دهند ولی هدف حذف همجنسگرایان و کمرنگ کردن حضور آنهاست.
نازنین: به نظرم نگاه جامعه تا ۲۰ سال دیگر هم عوض نمی شود. اصلا درباره خودم حرف می زنم. من با واژه لزبین مشکل داشتم. اصلا بدم می آمد که به کسی بگویند لزبین. فکر می کردم این واژه، یک فحش است. درگیر یک تعارض دیگر هم بودم. فکر می کردم مرد هستم.
- به این فکر افتادی که مثلا جراحی کنی و تغییر جنسیت بدهی؟
نازنین: نه، می ترسیدم. نه اهل رابطه با پسرها بودم و نه جرات داشتم که مثلا تغییر جنسیت بدهم. یکی از دلایل عملی نشدن این تصمیم، البته حضور هلیا بود. البته این را بگویم که از وقتی به ترکیه آمدم، متوجه شدم اصلا زن بودن یا لزبین بودن یعنی چه، فهمیدم این مانع ذهنی، به خاطر محدودیت های اجتماعی بوده است. نقطه اوجش هم شرکت در یک کارگاه سه روزه با جمعی از لزبین ها بود که درک تازه ای به من داد. هویت خودم را لمس کردم، البته این حس بد را هم داشتم که ۲۶ سال زندگی ام را از دست دادم.
- خیلی از پناهندگان از وضعیت ترکیه می نالند ولی تو گفتی که شرایط اینجا خیلی برایت بهتر شد؟
نازنین: نه فقط مربوط به بحث ذهنی خودم بود. الان از نظر کار خیلی مشکل داریم، از نظر مالی هم مشکلات مان بیشتر است. باید در یک شهر دیگر کار کنیم، در شهر دیگری کارهای مربوط به پناهندگی را انجام بدهیم. البته شهرهایی که ایرانی ها، تعدادشان کم است، مشکلات ما کمتر هستند. ولی خود ترک ها هم کم مشکل ایجاد نمی کنند.
- همه همجنس گراها اینجا چنین مشکلاتی دارند؟
نازنین: اینجا کیس واقعی خیلی کم داریم ولی مشکلات برای همه است. ما برخورد بد ترک ها را دیده ایم، حالا در مورد لزبین ها کمتر متوجه می شوند ولی در مورد گی ها خیلی بد است. مواردی داشته ایم که اینها را با سنگ مورد حمله قرار داده اند.
- کیس های جعلی بیشتر در مورد گروه های مذهبی بودند. در جامعه شما هم انگار زیاد است؟
نازنین: بله؛ خیلی. مثلا موردی داریم که پسری با دوست دخترش زندگی می کند ولی اعلام کرده که گی هست و کارهایش انجام شده.
هلیا: کلا شرایط بدتر شده، به خاطر این مسائل. در محیط های کاری هم مشکل داریم. مثلا اگر کارفرما متوجه شود که فرد گی هست یا اینکه ترنس هست، برخوردهای تحقیرآمیزی داشته.
- بالاخره شما یک پناهجو هستید، برخی موارد مثلا نداشتن کار، خیلی هم غیرطبیعی نیست؟
نازنین: به نظرم مهم ترین مشکلی که وجود دارد، اطلاعات غلطی هست که به ما می دهند. ما قبلا یک تصویر دیگری داشتیم ولی اینجا واقعا شرایط فرق می کند و استانداردهای زندگی را زیر خط فقر می برد. شاید اگر به ۱۵ ماه پیش بر می گشتم و این اطلاعات را داشتم، از این مسیر نمی آمدم. قاچاق می رفتم ولی این گزینه را انتخاب نمی کردم، به خصوص از مسیر ترکیه.
هلیا: مثلا می گویند با ماهیانه ۱۰۰۰ لیر می شود زندگی کرد ولی در عمل، ۲۰۰۰ لیر می شود. این تنها بخش مالی است. از نظر اجتماعی خیلی بدتر است. به خاطر همین مسائل، چند نفر را منصرف کردم که از مسیر ترکیه نیایند.
- الان شما کار می کنید؟
نازنین: فقط من در یک کارخانه پلاستیک سازی کار می کنم، ماهی ۷۲۰ لیر حقوق می گیرم، تازه کارم را شروع کردم. حالا باید ماهی ۴۰۰ لیر باید بابت سهم اجاره، برق و آب خودم و هیلا بپردازیم. به ما نصف حقوق یک کارگر ترک را می دهند، تازه اگر بدهند. یک بار دستم رفت زیر دستگاه پرس، اینجا خدمات بهداشتی نمی دهند و این مواقع، کار خیلی سخت می شود. تازه وضع ما بهتر است، خدمات بهداشتی حتی به افرادی که مشکل اساسی دارند، هم نمی دهند. مثلا یک فرد گی هست که هپاتیت دارد، حتی می گویند ایدز هم دارد، ولی او هم خدمات بهداشتی دریافت نمی کند. از نظر اجتماعی، وضعیت ما شبیه کارگران افغانی هست در ایران، تازه آنها بهتر هستند، چون زبان ما را تقریبا بلد هستند.
هلیا: قبلا می رفتیم یک کارخانه بالش سازی که ماهی ۴۰۰ لیر می گرفتیم. چشم من عفونت کرد. الان این کار را هم نمی توانم بروم. این شرایط خیلی ها را درگیر مسائل روحی می کند، افسردگی می آورد.
- از طریق شبکه های ایرانی که پیگیر مسائل پناهجوها هستند، برای یافتن کار اقدام نکردید؟
هلیا: من پیگیری کردم. مواردی هم همکاری کردم ولی بدون پرداخت دستمزد بوده است. ما انتظار داشتیم که اینطور باشد، سفارش دهندگان هم در جریان بودند که ما چنین وضعیتی داریم ولی خبر خاصی نبود و به همین خاطر ما بی خیالش شدیم. ما خبر داریم برخی سازمان های ایرانی فعال هستند و کمک هایی به برخی افراد می کنند، حتی ماهیانه هم کمک می کنند ولی به افرادی که دور و بر خودشان هستند.
نازنین: ما از هیچ سازمان ایرانی که در مسیر کمک به دگرباش های جنسی هستند، کمکی دریافت نکردیم. فقط یک سازمان، یک بار کمک اندکی مالی به ما کرد که این سازمان هم در زمینه همجنس گرایان فعال نبود. بقیه سازمان ها هیچ کمکی به ما نکردند. مرتب هم مکاتبه کردیم، ایمیل زدیم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.
- از افسردگی گفتید، گویا مشکل شایعی هست اینجا؟
نازنین: بله، موارد متعددی هم داشته ایم که افسردگی شدید، منجر به خودکشی شده است. انتظاری که اینجا برای تعیین تکلیف می کشیم، خیلی سخت است. دوستانی داشتیم که ۳۰ ماه اینجا بودند، با خفت زندگی کردند، بعد که تعیین تکلیف شد و قرار بود برود کانادا، کشورش را دقیقه ۹۰ عوض کردند. انگاری مصائب پناهندگی همه جا همراه ماست، حتی وقتی برویم آنجا. اینجا الان مهم ترین مسئله ای که می توان آن را عامل افسردگی و درگیری ذهنی دانست، زمان انتظار است.
هلیا: مهم ترین مسئله به نظر من، مسائل مالی است. نکته دیگر اینکه اگر کسی دچار مشکل مثلا مشکل درمانی شوید، هیچ حمایتی در کار نیست.
- این مشکلات اجتماعی که گفتید، به طور طبیعی سبب منزوی شدن افراد هم می شود؟
هلیا: من اینجا خیلی کم بیرون می روم و سعی می کنم با بقیه برخورد نداشته باشم، به خصوص ایرانی ها. چون نگران برخی مسائل دیگر و کنجکاوی های بی مورد و یا ارتباطات زیان بار هستم.
نازنین: طبقه زیرین خانه ما یک سوپرمارکت هست. من ترکی بلد هستم. همیشه وقتی برای خرید می روم، افرادی که آنجا هستند درباره من صحبت می کنند. متوجه می شوم چه می گویند ولی کاری هم نمی توانم بکنم. فعلا کمتر بیرون می رویم و منتظریم تا پروسه پناهندگی کامل شود و برویم. هر چند می دانم، کانادا هم برویم، مصائب پناهندگی همیشه همراه ماست.

Thursday, August 22, 2013

مايكل اسكافيلد -------- گي !

سي ان ان امروز طي يك خبر جنجالي اعلام كرد "ونت وورث ميلر"بازيگر نقش "مايكل اسكافيلد"دعوت جشنواره فيلم سن پطرزبورگ را رد كرده!دليل آن كار در متن نامه ي ايشان به هيات ژوري جشنواره مشخص شد


ونت وورث ميلر اعلام كرد كه "همجنسگرا"ست و به همين دليل در اعتراض به رويه مسخره دولت پوتين-مدودف در راستاي همين دو تا پست قبلتر در جشنواره حضور بهم نمي رساند
!
متن خبر سي ان ان اينجا

متن نامه ونت وورث ميلر

August 21, 2013

Re: St. Petersburg International Film Festival / “Guest of Honor” Invitation

Dear Ms. Averbakh:

Thank you for your kind invitation. As someone who has enjoyed visiting Russia in the past and can also claim a degree of Russian ancestry, it would make me happy to say yes.

However, as a gay man, I must decline.

I am deeply troubled by the current attitude toward and treatment of gay men and women by the Russian government. The situation is in no way acceptable, and I cannot in good conscience participate in a celebratory occasion hosted by a country where people like myself are being systematically denied their basic right to live and love openly.

Perhaps, when and if circumstances improve, I’ll be free to make a different choice.
Until then.

Wentworth Miller

Member, HRC
Member, GLAAD
Member, The ManKind Project
صلواتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

Wednesday, February 20, 2013

تجاوز گروهی به هویت‌های جنسی و فقر عجيب فرهنگي يك ملت


بعضي چيزها و بعضي كارها،بعضي وقتها ديگر واقعا قابل تحمل نيست و مي رود به
 سمت "نفرت انگيز"شدن!در جامعه اي هستيم كه كم هم نيستند اين كارها و افراد "نفرت انگيز"!اين پست و لحن آن كاملا صريح و بي پرده است و ديگر نمي شود حرفها را پنهان كرد..چرا كه ظاهرا بعضي "آقايان"و "خانمها" حد و مرزها را فراتر برده اند و حالا پيجي مثل "تجاوز گروهي به اميرحسين آكادمي گوگوش"درست كرده اند و چقدر من بدبختم لا اقل كه در چنين جامعه ي نفرت انگيزي به دنيا آمده و زنگي كرده ام در اين چند سال!خشونت عريان روزي نه خيلي دور دامن همه ما،مردم،دولت،نظام،حكومت،جامعه،خانواده و همه را خواهد گرفت چرا كه متوقفش نمي توان كرد!(طليعه اش مدتيست پيدا شده..عجله لازم نيست به همه خواهد رسيد!)

اما اينجا مي خواهم بگويم هيچ كس مختار نيست هموفوب باشد و بايد سريعا براي ترك و درمان بيماري خطرناكش اقدام كند!چرا كه محدود به "بدم مي آيد ها"نيست و محدوده وسيعي از خشونت عليه همجنسگرايان را تشكيل مي دهد درست مثل يك اسلامگراي راديكال!او فقط به خواندن نماز و گفتن "دخترم!حجابت را رعايت 
كن!"بسنده نخواهد كرد!

كمپين تجاوز گروهی به امیرحسین آکادمی گوگوش با حدود 4000 نفر عضو

تازه جريان روشنفكري ايران زنگ خطر خشونتهاي كلامي بر عليه زنان را به صدا درآورده،در صورتي كه بيشتر از زنان به طور اعم،به همجنسگرايان مرد و زن روزانه سيل خشونتهاي كلامي و "آلت"ي روانه است!اين پيج مبتذل،يكي از سمبل هاي آنست...يعني جمود فكري مرد-زن در كليشه هاي تعريف شده و البته غلط!ببينيد:

آرايش(تعريف شده:زنانه)----»كسي كه آرايش مي كند----»زن هست----»مردي كه آرايش مي كند---»در درجه اول مرد نيست،زن هست و بعد احتمالا گي هست!----»(رجوع به كليشه نقشهاي جنسي)پس مفعول است(ارزش گذاري روي زن بر مفعول بودن و نداشتن آلت و البته حقيربودن)----»يك مشت فحش(ك...ي،ج...ه،همين "مفعول"،حتي ديده شده در كامنتها و پستها "زن"!!!!!!!!!و غيره)----»تلاش براي حذف فيزيكي و شايد سوء استفاده جنسي از آن مرد(همين مثلا فانتزي تجاوز گروهي به فلاني)----»نفر بعدي و بعدي...تكرار اين دور!

حكايت ظاهر تكراري و ساده اي دارد!پسري به نام "اميرحسين كريمي"براي شركت در مسابقه آكادمي موسيقي گوگوش از يكي از پيشروترين جوامع جهان در همه حوزه ها يعني نروژ به بريتانيا آمده و مشغول تمرين خوانندگي است!اين پسر بي نهايت شيك پوش و ظاهرا از خانواده اي به مراتب فرهنگي(با توجه به انتخاب ترانه هايش مثل كاروان از استاد بنان كه اثري تقريبا امروزه ناياب و فقط موجود در بين بعضي 
.خانواده هاست)و با درجاتي از آرايش چهره است!



در زير،آزمون صداي اميرحسين را مي توانيد ببينيد:



در مصاحبه راديو زمانه با "متين قوام" متخصص مسايل جنسي و جنسيت او يادآور مي شود: «امیرحسین آکادمی گوگوش مرد بسیار خوش تیپ و خوش لباسی است. این را حتی کار‌شناس مد و لباس برنامه آکادمی گوگوش هم به او گفتند. او به دنیای مد و لباس وارد است. بر اساس ارزش‌های زیبایی همین دنیا هم لباس می‌پوشد و به هر حال اینکه انسان‌ها چه ظاهری برای خود انتخاب می‌کنند، حق آنهاست. اینکه به دلیل نوع انتخاب لباس، چنین کمپینی سرشار از نفرت جنسی و تهدید به تجاوز ایجاد شده است، یک بحران اجتماعی است که نشان می‌دهد همجنسگراهراسی وجود دارد و  یک تفاوت ساده ظاهری در پیروی از مد نیز از دیدگاه آنها نوعی همجنسگرایی است. امیدوارم این رفتارهای خشونت آمیز تاثیری بر کار حرفه‌ای آقای امیرحسین نگذارد و ایشان همیشه خلاقیتی که در انتخاب لباس دارند، داشته باشند.»

من در انتها بار ديگر يادآوري مي كنم كه ملت ما براي عرضه به جهان هيچ نداشت و ندارد الا فرهنگ و ادبيات!نه صنعت قدرتمندي داريم نه اقتصاد بزرگي نه حتي جايي در تقسيم بازار كار جهاني...هيچ نداريم و هيجچ نيستيم و به مدد دوستان،همين دوستان،همين يك ذره آبروي فرهنگي و اعتبار هنري و ادبي اين كشور دارد بر باد مي رود...من به عنوان يك ايراني كه شرمسارم از "ايراني"بودنم هر روزه و هر روزه چيزي براي متعجب شدن و نتيجتا افزوده شدن به نفرتم از اين اصالت لعنتي و اين هويت خويش دارم..كارتان عاليست اي مردم!زنده باد

Friday, July 27, 2012

روز ملي رنگين كمانيها مبارك باد!

 غافل از نگاههاي ديگران،دزدكي ديد زدن حكايتي است...اما امروز مي خواهم بي نگاه اينور و آنور آنقدر نگاهت كنم كه همه ي نگاههاي ديگران به من خيره شود و بعد با چشمان بسته آرزو كنم اي كاش جامعه اي داشتيم سرشار از "آزادي" و "عشق"!نه نگاهي بر من مي چرخيد و نه انگشت اشاره اي به "ما"!هر روز،روز ماست چرا كه بودنمان را از وراي نگاه اين و آن داريم،اصالت پيش ماست،گمان مبر كه اصالتي نداريم..."همجنسگرا بودن،تقدير نيست،افتخار است"...

Monday, May 7, 2012

مصاحبه ي راديو فردا با محمد خرداديان پيرامون آشكار سازي همجنسگرايي اش

راديو فردا: آقای خرداديان، شما دو سال پيش گفتيد که زندگی مشترکی را با مردی آغاز کرده ايد. کمی درباره اين ماجرا برايمان بگوييد.

محمد خرداديان: من با يک پسر ۲۱ ساله  در ايران دوست شدم . شايد او نخواهد من نامش را ببرم ولی يکی از اعضای فاميلمان بود که در يک عروسی برای اولين بار ديدمش.

يک ماه با هم بوديم و من برگشتم دبی و برای بار دوم فقط به خاطر او رفتم ايران و حتی به زندان هم افتادم، چون فکرمی کردم ديگر از تنهايی بيرون می آيم  و کسی را برای خودم پيدا کردم .

به عشق او همه زندگی ام را در آمريکا فروختم و آمدم به دبی و يک زندگی جديد را با هم شروع کرديم. به اسمش خانه خريدم ، برايش اقامت گرفتم و کلی دردسر ديگر تا بتوانم ويزای آمريکا را هم  برای او بگيرم تا برای هميشه به آمريکا برويم.

سرانجام توانستم ويزای يک ساله کار در آمريکا را برايش بگيرم. در آنجا تقاضای گرين کارت داديم و وقتی که دادگاه عکس های ما را با هم ديد و به خاطر اينکه من در ايران به زندان افتاده بودم خيلی سريع به او گرين کارت دادند.

اما پس از آن وضع زندگی ما بد شد و من را ترک کرد تا من دوباره تنها بمانم.
  
واکنش خانواده شما پس از اينکه فهميدند شماهمجنس گرا هستيد چه بود؟


خب من قطعا از لحظه تولد همجنسگرا بودم و وقتی خانواده ام متوجه شدند هيچ وقت به من چيزی نگفتند و خيلی راحت با اين موضوع مواجه شدند، چون زمانی بود که من سی چهل ساله بودم و ديگر بچه نبودم و حق انتخاب داشتم.

از اينکه همجنس گرا هستيد، خجالت می کشيديد؟


بله اوايل خجالت می کشيدم ولی الان ديگر نه، خجالت نمی کشم.

آقای احمدی نژاد در يک سخنرانی که در دانشگاه کلمبيا ادعا کرد که در ايران همجنسگرا يا به قول ايشان «همجنس باز» نداريم . به نظر شما اين ادعا درست است؟


من فکر می کنم منظور ايشان اين بود که در ايران همجنسگرايی به آن مفهومی که در غرب رواج دارد، وجود ندارد.

چون در غرب اين مسئله آزاد است و افراد همجنس گرا دارای حقوق های خاص خود هستند.

تفاوت و تشابه  زندگی زناشويی با زندگی مشترک همجنسگرايان در چيست؟

همجنس گراها  هم مثل دوتا آدم با هم زندگی می کنند . مثل دو تا زن و شوهر .

ولی من نمی دانم چرا هميشه مردم با شنيدن اين واژه [همجنسگرايی] به فکر سکس می افتند . ببينيد از اين مقوله سکس که بياييم بيرون، می بينيم که دو نفر با هم زندگی می کنند و از بودن با هم لذت می برند ، با هم همفکرند ، کوهنوردی يا سوارکاری می روند.

توی خانه هم همينطور، کارها را تقسيم می کنند. درست مثل دو تا دانشجو که با هم همخانه هستند. يکيشان آشپزی می کند آن يکی خريد می کند، يکی رخت ها رو می شورد و همين طور زندگی را ادامه می دهند.

شما الآن که تنها هستيد لزوما دنبال يک رابطه بلند مدت هستيد؟

بله، من نمی خواهم هر روز با يک نفر باشم. دوست دارم فقط يک نفر در زندگی ام باشد و با هم زندگی کنيم.

چون که نيازهای همديگر را پر می کنيم . البته من بيشتر نيازهای روحی دارم تا اينکه به سکس فکر کنم ولی به هر حال سکس هم بخشی از زندگی است و همه اش نيست .

چه معيارهايی برايتان در انتخاب شريک زندگی اهميت دارد؟

من عاشق ايرانی هستم و می خواهم شريک آينده زندگی ام يک مرد ايرانی باشد .

به تيپ های ورزشکاری خيلی علاقه دارم چون خودم ورزشکارم ، آدم چاق دوست ندارم و کسی را می خواهم که به سر و وضع خودش برسد و در کل کسی که مثل خودم فکر بکند .

چون من يک بار در عشق شکت خورده ام، ديگر نمی خواهم اين  تجربه تلخ را تکرار کنم .

بعضی خبرها حاکی از آن است  که همجنسگراهای ايرانی برای زندگی به کشورهای غربی می روند تا به مشکلات قانونی در داخل کشور برخورد نکنند .
آيا اين افراد برای ادامه زندگی و فرار از وضعيت ايران به دبی هم می آيند؟  
بله ، من خيلی ها را ديده ام . البته اينجا هم يک کشور اسلامی است و رسما کسی نمی تواند همجنسگرا باشد، ولی چند تا پاتوق شناخته شده  برايمان در دبی وجود دارد.

مثلا يک کافی شاپ در سيتی سنتر هست که هميشه پر از همجنسگراست، يا اينکه يک ديسکوی فيليپينی که هميشه هم شلوغ می شد، ولی همين تازگی ها پليس آنجا را بست.

حتی در بين مردم محلی دبی هم  همجنسگرا فراوان است. اين موضوع  اينجا رواج دارد  ولی نه به طور رسمی. 

اجازه کار ديسکوی خود من در دبی هم برای دوسال باطل شد ولی دوباره توانستم آن را بگيرم و قرار است که کار رقاصی را دوباره شروع کنم.
 
اعلام عمومی همجنسگرايی شما چه پيامدهايی برايتان داشته است؟

 من از دو سال پيش وقتی که  در مصاحبه ای که با آقای اميرقاسمی در تلويزيون طپش داشتم و گفتم که همجنسگرا هستم به طور ناخواسته تبديل به الگوی همجنسگرايی در ايران شدم .


از آن زمان به بعد خيلی ها از ايران به من زنگ می زنند و مشکلاتشان را با من در ميان می گذارند. از همه جای ايران از زنجان، بندرعباس ، مياندواب و هرجايی که فکرش را بکنيد به من زنگ می زنند . هم مردها و هم زنها. 

بعضی ها پشت تلفن گريه می کنند و می گویند که تصميم به خود کشی دارند و نمی توانند فشار خانواده شان را تحمل کنند و تن به ازدواج يا يک سری چيزهای ديگر بدهند . 

من هم تا آنجايی که اطلاعات دارم به آنها کمک می کنم و سعی می کنم راه گشای آنها باشم. مثلا به آنها می گويم که اگر می توانند ثابت بکنند که جانشان در ايران در خطر است به دفتر سازمان ملل در ترکيه بروند و خودشان را به آنجا معرفی بکنند تا شايد بتوانند به يکی از کشورهای غربی بروند.

در ايران متاسفانه معنای همجنسگرايی مترادف شده است با تجاوز به يک پسر بچه و اين مسئله خيلی مشکل ساز شده است، در صورتی که اصلا اين طور نيست و مقوله همجنسگرايی در بين افراد بالغ شکل می گيرد و خيلی شبيه به ازدواج يک مرد با يک زن است
 ................برگرفته از وبسايت راديو زمانه..........

Friday, May 4, 2012

Proud تنها جشن بيروني نيست

  دگرباشان نبايد خود را به خاطر مشكلات موجود و دردسرهاي بر سر راه،از متن جامعه،به حاشيه برانند.اساسا تعريف موفقيت ارتباطي به گرايش جنسي ندارد!به عنوان مثال پيشرفت آكادميك يك دگرباش در محيط دانشگاه(اگر مايل به كار آكادميك باشد)تا منتهي اليه آن يك موفقت است.بواسطه ي كسب مدارك و طي كردن مدارج علمي اعتماد بنفسي كه توسط جامعه ي سنت زده و عقب مانده،پس رانده مي شود،به فرد دگرباش برمي گردد.كم كم تعداد دگرباشان در حوزه هاي فكري و كاري افزايش مي يابد و جامعه مي بيند كه يك دگرباش،نه آن پسري فقط با حالتهاي دخترانه يا بالعكس،كه "فرد"ي تحصيلكرده و موفق است و "تخصص اش"دهان مخالفان را خواهد بست!منظور در حالت كلي كمال است و كسب ترقي در زندگي عادي.(نه آن كمال در معناي عرفاني اش)

از اين رو ديگر يك ديگرباش،براي پناهندگي به تركيه،خودش را آواره نمي كند-و به تبع آن ما ديگر شاهد مسايل غمباري مثل درگذشت سپهر نخواهيم بود-،بلكه با كسب مدرك علمي بالا يا تخصص كاري بالا،به كشورهاي سطح بالاي جهاني و با اقتدار(بخوانيد Proud!)مهاجرت قانوني خواهد كرد.به نظرم مي آيد كه جامعه ي دگرباشان ما مثل مابقي بخشهاي جامعه،پس از افسردگي تحميل شده از سوي نظام اسلامي در سركوب جنبش سبز،منفعل و بي حركت شده است يا حداقل از تكاپو افتاده.اين خوب نيست.چرا نبايد پرچم پيشتازي انديشه هاي ادبي،فكري،فلسفي و حتي فني و مهندسي،بر دستان رنگين كمانيها باشد؟!چرا نبايد ما،كه حقيقتا ساختارشكنان مفاهيم بنيادين و پوسيده جامعه هستيم،خط شكنان حوزه هاي ديگر فكري و عملي باشيم؟!Proud تنها جشن بيروني نيست!نويد و آغاز زندگي پر غرور و پر از موفقيت و پيشرفت است.

Wednesday, April 11, 2012

اينجا ايران است راديوي جمهوري اسلامي و آقاي دكتر روانپزشك

هرچه كردم فايل دانلود شده ام را نتوانستم آپلود كنم!به اينجا برويد،يك بحثي است راجع به همجنسگرايي كه از راديوي اينترنتي جمهوري اسلامي ايران پخش مي شده و آقاي دكتر كمال مقصودي روانپزشك در آن حضور دارند.مجري هر چه كرد نتوانست آقاي دكتر را به اين نتيجه برساند كه همجنسگرايي اختلال است...اين حكايت جالب را حتما بشنويد