Showing posts with label شعر. Show all posts
Showing posts with label شعر. Show all posts

Monday, May 28, 2012

تنهايي


وقتي كه "ما"يي نيست،اين حس تنهايي
مي گيردت ز هستي و نيست مي كند

بي انتها ترين خيابان زندگي
گسترده ترين بزرگراه ها،را بن بست مي كند

وقتي كه درد مي كشي از اينكه ذهنشان
در پاي هر سوال نا متعارف،ايست مي كند!

صد بار اگر قانوني و نظمي بياوري
آخر،همان كاري را كه مي خواست مي كند!

باري چرا حكايت ايران چنين شده است؟!
از مرجعش،پاسخ اين سوال را در خواست مي كند!!

وقتي كه عقل ديگري،چوپان عقل هاست
وقتي كه مرد،آفريننده اش را پست مي كند

مغرب زمين،حكايت بيچارگي ماست
تقدير،آنچه را كه ز ما برخواست،مي كند...

ن.آفتاب هفتم خرداد هزار و سيصد و نود و يك

Tuesday, April 10, 2012

مانيفست رنگين كمانيها

قبلترها شعر زياد مي گفتم...انگار تا وارد دانشگاه شديم همه چيز ناگهان از كار افتاد!خب نه رشته مان به ادبيات و شعر شباهتي داشت و نه خود "شعر"زياد مي آمد.اين دو بگي نگي از هم متاثرند!حدود چند روز پيش داشتيم يك شعري مي گفتم(ببخشيد يعني مي آمد)اما خب نصفه شد و درست سر كلاس اندازه گيري الكتريكي،تو گويي اندازه ما الكتريكي قابل اندازه گيري نبود!به هر صورت امروز،روز بزرگي برايم است.پس از يكي دو سالي يك مثنوي هرچند كوتاه گفتيم!جاي شكرش باقي كه اين يكي كاملا از دست نرفته...


"مانيفست رنگين كماني ها"

  
ما از فسون و از عشق،پيمانه هاي گيلاس            افسانه هانوشتيم،بس قيمتي چون الماس
صد سال از اين فسون و افسانه ها،گذر كرد         معشوق ما،نهاني،بي ما،زما سفر كرد
رفتيم تا نهايت،دل خالي از اميد است                  پيمانه هاي گيلاس،بر ناخوشي نويد است
افسانه ها نوشتند،از ما به هر كتابي                    بر گور بي كس اما،كو آنكه ريخت آبي؟
آنكه نخورد مي را،مستي نمي شناسد                  فرهاد كوه كن،چون،از تپه مي هراسد؟
جانم مباش بي خود،بيرون زتو كسي نيست           انسانيت به شان هر خار و هر خسي نيست
مغرور باش و رنگين،رنگين كماني از عقل           رو تا نهايت عشق،پيوسته فصل بر فصل
افسانه را رها كن،بشكن حصار اندوه                  فرياد كن درون را،بيرون بريز چون كوه


ن.آفتاب 22 فروردين 1391