Saturday, July 13, 2013

"ملاله"و فرياد يك حق!




"ملاله"ديروز در قد و قامت يك "نعره" براي "برابري" ظاهر شد;او كه هزينه هم داده است براي همان چيزي كه فعالين ما هم مدتهاست در پي آنند...و شايد ساده ترين و بنيادين ترين حق انسان!تحصيل كودكان و افسوس بزرگ دوران ما كه عده اي متدين به آيين شريف سنگسار،تحصيل را "هم دخترانه ممنوع و پسرانه حالا عيبي ندارد" كرده اند!

قرن ما كه قرن تكنولوژي و انفجار اطلاعات است آنقدرها هم خوشايند نبوده حالا هرچقدر رسانه هاي بزرگ اينور و آنور بزرگتر"ش"مي كنند...اما بستر تحولات و تغييرات بزرگ را براي "انسان خواهان و انسان دوستان"تا حد وسيعي فراهم كرده است..."ملاله" دختر پاك سرشت اين موج بحق تغيير خواهي اي است كه صدايش از پس كوچه هاي تنگِ "مردانه" پاكستان در سازمان ملل متحد كه قرار بوده ميعادگاه اتحاد جهانيان باشد فرياد زده شد : حق تحصيل براي "همه"!

Tuesday, July 2, 2013

ما برگشتیم

درود بر همه دوستان و گرامیان و رنگین کمانیها و غیر رنگین کمانیها و اون پسرا و دخترای گل و این بچه های ردیف و خلاصه همه و همه ما دوباره برگشتیم!

Thursday, June 6, 2013

يك حرف انتخاباتي!





كليد اميد

اين بو كه در فضاي تيره اين شهر پر شده است
موسم آمدن "دولت اميد و تدبير" است

ما از شعار و حرف بي عمل ،خسته گشته ايم
حجم مطالبات مردم،چشمگير است

آن دولتي كه بر آراي مردم، تكيه نكرده بود
امروز،سخت روسياه و زمين گير است

گفتي كه رفع حصر"مرحوم" با تو بود
نخستين مطالبه،رفع حصر "مير"است

اي شيخ ديپلمات!اي مرد اعتدال!
اين فضاي افراط،تشنه تدبير است

از دولت دفاع،سازندگي و اصلاحات
هر يك به نوعي،دچار تكفير است

اين بار دگر،"كليد"تغيير دست ماست
24 خرداد،روز پيروزي و تكبير است

ن.آفتاب
12 خرداد 1392

Friday, March 1, 2013

ظهور حضرت در فيسبوك!

آي ملت!چه نشسته ايد كه حضرت آقا(اين يكي نه ها اون يكي)در فيسبوك ظهور نموده و نماينده ي تام الاختيار ايشان پيجي با نام مبارك ايشان ساخته و پرداخته اند!



حرف بنده هم يك جمله است:انصافا اگر لاك پشت هم بود تا الان مي رسيد!

Wednesday, February 20, 2013

تجاوز گروهی به هویت‌های جنسی و فقر عجيب فرهنگي يك ملت


بعضي چيزها و بعضي كارها،بعضي وقتها ديگر واقعا قابل تحمل نيست و مي رود به
 سمت "نفرت انگيز"شدن!در جامعه اي هستيم كه كم هم نيستند اين كارها و افراد "نفرت انگيز"!اين پست و لحن آن كاملا صريح و بي پرده است و ديگر نمي شود حرفها را پنهان كرد..چرا كه ظاهرا بعضي "آقايان"و "خانمها" حد و مرزها را فراتر برده اند و حالا پيجي مثل "تجاوز گروهي به اميرحسين آكادمي گوگوش"درست كرده اند و چقدر من بدبختم لا اقل كه در چنين جامعه ي نفرت انگيزي به دنيا آمده و زنگي كرده ام در اين چند سال!خشونت عريان روزي نه خيلي دور دامن همه ما،مردم،دولت،نظام،حكومت،جامعه،خانواده و همه را خواهد گرفت چرا كه متوقفش نمي توان كرد!(طليعه اش مدتيست پيدا شده..عجله لازم نيست به همه خواهد رسيد!)

اما اينجا مي خواهم بگويم هيچ كس مختار نيست هموفوب باشد و بايد سريعا براي ترك و درمان بيماري خطرناكش اقدام كند!چرا كه محدود به "بدم مي آيد ها"نيست و محدوده وسيعي از خشونت عليه همجنسگرايان را تشكيل مي دهد درست مثل يك اسلامگراي راديكال!او فقط به خواندن نماز و گفتن "دخترم!حجابت را رعايت 
كن!"بسنده نخواهد كرد!

كمپين تجاوز گروهی به امیرحسین آکادمی گوگوش با حدود 4000 نفر عضو

تازه جريان روشنفكري ايران زنگ خطر خشونتهاي كلامي بر عليه زنان را به صدا درآورده،در صورتي كه بيشتر از زنان به طور اعم،به همجنسگرايان مرد و زن روزانه سيل خشونتهاي كلامي و "آلت"ي روانه است!اين پيج مبتذل،يكي از سمبل هاي آنست...يعني جمود فكري مرد-زن در كليشه هاي تعريف شده و البته غلط!ببينيد:

آرايش(تعريف شده:زنانه)----»كسي كه آرايش مي كند----»زن هست----»مردي كه آرايش مي كند---»در درجه اول مرد نيست،زن هست و بعد احتمالا گي هست!----»(رجوع به كليشه نقشهاي جنسي)پس مفعول است(ارزش گذاري روي زن بر مفعول بودن و نداشتن آلت و البته حقيربودن)----»يك مشت فحش(ك...ي،ج...ه،همين "مفعول"،حتي ديده شده در كامنتها و پستها "زن"!!!!!!!!!و غيره)----»تلاش براي حذف فيزيكي و شايد سوء استفاده جنسي از آن مرد(همين مثلا فانتزي تجاوز گروهي به فلاني)----»نفر بعدي و بعدي...تكرار اين دور!

حكايت ظاهر تكراري و ساده اي دارد!پسري به نام "اميرحسين كريمي"براي شركت در مسابقه آكادمي موسيقي گوگوش از يكي از پيشروترين جوامع جهان در همه حوزه ها يعني نروژ به بريتانيا آمده و مشغول تمرين خوانندگي است!اين پسر بي نهايت شيك پوش و ظاهرا از خانواده اي به مراتب فرهنگي(با توجه به انتخاب ترانه هايش مثل كاروان از استاد بنان كه اثري تقريبا امروزه ناياب و فقط موجود در بين بعضي 
.خانواده هاست)و با درجاتي از آرايش چهره است!



در زير،آزمون صداي اميرحسين را مي توانيد ببينيد:



در مصاحبه راديو زمانه با "متين قوام" متخصص مسايل جنسي و جنسيت او يادآور مي شود: «امیرحسین آکادمی گوگوش مرد بسیار خوش تیپ و خوش لباسی است. این را حتی کار‌شناس مد و لباس برنامه آکادمی گوگوش هم به او گفتند. او به دنیای مد و لباس وارد است. بر اساس ارزش‌های زیبایی همین دنیا هم لباس می‌پوشد و به هر حال اینکه انسان‌ها چه ظاهری برای خود انتخاب می‌کنند، حق آنهاست. اینکه به دلیل نوع انتخاب لباس، چنین کمپینی سرشار از نفرت جنسی و تهدید به تجاوز ایجاد شده است، یک بحران اجتماعی است که نشان می‌دهد همجنسگراهراسی وجود دارد و  یک تفاوت ساده ظاهری در پیروی از مد نیز از دیدگاه آنها نوعی همجنسگرایی است. امیدوارم این رفتارهای خشونت آمیز تاثیری بر کار حرفه‌ای آقای امیرحسین نگذارد و ایشان همیشه خلاقیتی که در انتخاب لباس دارند، داشته باشند.»

من در انتها بار ديگر يادآوري مي كنم كه ملت ما براي عرضه به جهان هيچ نداشت و ندارد الا فرهنگ و ادبيات!نه صنعت قدرتمندي داريم نه اقتصاد بزرگي نه حتي جايي در تقسيم بازار كار جهاني...هيچ نداريم و هيجچ نيستيم و به مدد دوستان،همين دوستان،همين يك ذره آبروي فرهنگي و اعتبار هنري و ادبي اين كشور دارد بر باد مي رود...من به عنوان يك ايراني كه شرمسارم از "ايراني"بودنم هر روزه و هر روزه چيزي براي متعجب شدن و نتيجتا افزوده شدن به نفرتم از اين اصالت لعنتي و اين هويت خويش دارم..كارتان عاليست اي مردم!زنده باد

Friday, September 28, 2012

از سخنراني اوباما تا فقر ادبي ما




طرح مساله:چرا در زبان انگليسي واژه اي براي آنچه ما در زبان فارسي بدان "تعارف"مي گوييم اصلا وجود خارجي ندارد؟

زبان پديده اي چند وجهي است.چيزهايي را از محيط اطراف مي گيرد،با پيوندهاي حتي باستاني اش ارتباط برقرار مي كند و مفاهيم جديد را خلق.بحث تعريف و ساختار و نكات تخصصي اين بحث مربوط به زبانشاسان است.اما آنچه كه اينجا بحث خواهد شد نگاهي مختصر به ابعاد فرهنگ و ادبيات به تاسي از زبان است.

چند روز پيش رييس جمهوري ايالات متحده آمريكا،در صحن سازمان ملل متحد سخنراني كرد.متنش طولاني بود ومفاهيمش بسيار!حتي 1 بار آقاي اوباما سرش را به پايين خم نكرد تا به نوشته اش نگاهي بياندازد.آنچنان در اداي كلمات دقيق و قوي بود كه اين قدرت از چهره اش كه با اطمينان كلام را بدون خدشه از دهان خارج مي نمود قابل فهم بود.چرا احمدي نژاد اينگونه نيست؟چرا تمام روساي جمهور آمريكا اينگونه چونان اوباما سخن مي رانند؟تفاوت اصلي در چيست؟چرا يكي عميقا منطق مدار و مبتني بر اصول سخنراني و ديگري شرتي پرتي و سردرگم و مزخرف گو؟!

من معتقدم جواب اين سوال در "ادبيات" نهفته است!من معتقدم ادبيات زير بناي هر فرهنگي است چرا كه هر بخشي از فرهنگ لاجرم از كلام و انديشه نشات خواهد گرفت و غير از ادبيات جاي ديگري سرشار از كلام و انديشه توامان نيست.ما ملتي با سابقه اي ديرين در ادبيات هستيم...منظومه هاي شعر فراوان،اندرزها و پندهاي تربيتي فراوان و گنجينه اي عميقا بزرگ از ابعاد مختلف ادبيات.اما تقريبا هيچ بخشي از آن گنجينه به خصوص بخشهاي رفتاري اش مثل گفتارهاي درباره تربيت از سعدي نتوانسته است وارد زندگي ايرانيان به طور پركتيكال شود.
نمودار زير تا حد زيادي اين مساله را نشان مي دهد با يك حلقه ي گمشده

ادبيات ---- ؟ ---- جامعه

سوال:سازوكار و يا سيستمي كه مي تواند ادبيات را(در كليتش) از حالت انتزاعي اش خارج كند و وارد زندگي عمومي مردم كند چيست؟

به طور كلي ويژگي يك ادبياتي كه ديگر انتزاعي صرف نيست و چند وجهي است چيست؟خيلي ساده است!آن ادبيات شكلي رئال به خود گرفته است!يعني از جهانهاي معنوي و مفاهيم تماما الهي خارج شده،شكلي انساني به خود گرفته و مفاهيمش پيرامون انسان مي چرخد،چون پيرامون انسان مي چرخد پس به دستاوردهاي انسان در ساليان گذشته احترام مي گذارد،خرد را حركت مي دهد نه كتب به جا مانده از 10000 سال قبل را،به جريان زندگي سرعت مي بخشد چرا كه تمام توجهش معطوف به حيات اين جهاني است و به طبع آن با به كارگيري از دستاوردهاي گذشتگان(انقلاب صنعتي و ابزارهاي صنعت)سرعت فيلمهاي سينمايي اش هم بيشتر است!فيلمهايش خواب آور نيست!موسيقي اش خواب آور نيست!رمانش خسته كننده نيست!
وقتي مردم ما سراسر شمال را كه به سرسبزي اش شهرت دارد از آشغال پر مي كنند،وقتي نماينده ي مردم ايران در صحن سازمان ملل مايه ي آبروريزي است،وقتي تحمل پذيرش همجنسگرايان اعدام است،وقتي رانندگي ملتي بالاترين ميزان كشتار را دارد،وقتي دروغ سرمنشا همه چز است و وقتي پدر و مادر از روي با كلاس بودن،پول درآوردن،فلاني اين كاره بوده با حقوق انقدرواينها،رشته ي فرزندشان را انتخاب مي كنند و "سن استقلال" مفهومي تعريف نشده است،واقعا چه اهميتي دارد ما چند هزار سال ادبيات داشته ايم؟؟؟!!!!

بيشتر از 250 سال از تاسيس آمريكا نمي گذرد.نمي خواهم اشاره اي به بريتانيا داشته باشم چرا كه آن كشور داراي ريشه اي عميق در تمدن و ادبيات است...اما آمريكا حدودا 150 تا 200 است كه ادبيات دارد!ايران هم ده هزار سال تمدن دارد...آن يكي "اوباما"وار سخن مي گويد و اين يكي "احمدي نژادي" وار!تفاوت تمام روساي جمهور ما و آمريكا لااقل فقط در همين سخنراني از زمين تا آسمان است!اين فقر ادبي است!برخلاف آنانكه معتقدند ما ادبيات كهن و غني اي داريم متاسفانه اين غنا از ظاهر فراتر نرفته است!كميتش 100 و كيفيتش 0 است!

به كلام مسئولان نگاه كنيد!به رفتار مردم بنگريد!اينها همه بازتاب ادبيات ايران است!حتي مي شود دقيقتر شد!از 3000 سال پيش زرتشت دستور داد كه دروغ بزرگترين گناه است!شگفتا پس از اين همه سال،رفتار شماره ي 1 ايرانيان دروغ است!پس صريح بايد گفت:در اين ادبيات را بايد تخته كرد!!چيزي كه فقط در كلام بماند و بس،به درد جامعه نخواهد خورد!

اينجاست كه دوباره باز مي گرديم به پرسش اول و آن نمودار كذايي!چرا در زبان انگليسي واژه اي معادل با "تعارف"فارسي وجود خارجي ندارد؟!چون كه اصلا اين يك رفتار تعريف نشده است!هيچ متولد اروپايي و آمريكايي با اين رفتار به طور ذاتي آشنايي ندارد!نخستين تاثير نبود اين رفتار و رفتارهاي مشابه-با توجه به چندوجهي بودن زبان-مستقيما روي زبان خواهد بود.
دانشجويان ساختارمند(از لحاظ ذهني در زبان) زبان و آنها كه در كلاسهاي آزاد از سطح خوب و بالايي از اسپيكينگ برخوردارند دقيقا مي دانند كه درست از آن لحظه كه لب مي گشايند به سخن گفتن در زبان انگليسي،"تعارف" و "ريا"محو مي شود..."سانسور"ديگر وجود خارجي ندارد!و اين خاصيت ادبيات انگليسي است!اين ادبيات كه امروزه در صدر تمام ادبيات جهان نشسته است تفاوتش با ادب ما،دقيقا همين سيستم و سازوكاري است كه دارد و داشته است و نتيجتا در اثر رفع "سانسور"،"دروغ"،"تعارف"، "فرهنگ"را بالا برده است.اين ديگر كمينه كار ادبيات است!وگرنه چه نيازي است كه صبح تا شب شعر بخوانيم و كتاب رمان در صورتي كه همه اش با ما بيگانه است؟؟!!!عشقش آنقدر سماوي است و لمس نشدني كه انسان گمان مي برد "سكس"وجود خارجي ندارد!حال آنكه معشوق چه همجنسگرايانه و چه دگرجنسگرايانه لمس مي شود و لذت ايجاد مي كند!اين يك نمونه مثال ساده(جاي گسترش بحث نيست)

اما باز در انتها بايد گفت من نيز نمي دانم چگونه ادبيات از رهگذر آن سيستم(حلقه ي گمشده)مستقيما بر جامعه اثر مي كند...اگر چه مي شود نشانه هايي بر آن آورد مانند رئاليسم و نظاير آن اما چند نشانه نمي تواند مساله را به طور كلي فرموليزه كند.مجال تحقيق عميقي مي طلبد...

سخن بسيار است و زمان اندك...شايد در بحثي ديگر به وجوه ديگري از ادبيات جهان و ايران اشاره كنم...

Sunday, September 9, 2012

آدم تمام شده كيست؟(+شاعر تمام شده از شاهين نجفي)

لحظاتي خواهد رسيد كه "مرد مبارز"و "زن مبارز"ديگر شمشيرش را زمين خواهد گذاشت،برخواهد گشت و تا ادامه ي نهايي مسير جاده ايست بي انتها...خيابان درازي كه فريادهاي توي گلوي تو را به درازايش تصوير مي كند...ياد آن روزهاي خوب زندگي كه هرگز نبوده است!ياد عشقي كه ديگر نيست "به بوسه هاي تو در خواب احتمالي من"..."به خستگي تو از حرفهاي فلسفي ام

اما اين را پاياني نيست جز رفتن و رفتن...مگر آنكه دكمه ي پاياني را بفشاري كه خونش را از قلبت تغذيه مي كند
آنجا ديگرواقعا داستان تمام مي شود!اينها يك ژست روشنفكرانه نيست...چرا كه در زندگي ام در اين كشور هرگز روشنفكري را نديدم كه واقعا روشنفكر باشد!نماز خواني در جستجوي سكس نامشروع تا چپي سر به محراب!مجموعه ي پارادكس هاي زندگي اينجا آنقدر دردناك مي شود كه براي مدتي طولاني در ابتدا خنده ات مي گيرد...سپس بي حس مي شوي و نهايتا بايد بروي سراغ آن دكمه.!

امروز با يكي از نزديكترين دوستانم يا در واقع بهترين دوستم،به يك ساختمان نيمه آماده و در حال تكميل خيره شده بوديم!تا به امروز هيچوقت اين همه شباهت يك آدم و يك ساختمان را نمي دانستم!!آدمهايي كه ميايند و مي روند،دوستاني كه گاه هستند و فردا نه،پسران و دختراني كه زيبايي لحظه ايشان نگاهت را مي گيرد و پس از چند ثانيه،درست آن هنگام كه زبان مي گشايند اين تويي كه نگاهت را برميگيري!با همه اش كه روراست باشي مي بيني اين انسان تنهاترين موجود هستي است!در نهايت تكامل و جوان بودنش!در نهايت عشق و درگير لذتهاي سكس!چيزي فراي اينها نيست...ساختمان هم كه باشي با 500 نفر ساكن،دست آخر خودت ميماني و خودت!هيچ ساختمان ديگري تو را در نخواهد يافت!اين "فرد"مقدس ترين انديشه ي من است!آنكه هويتش را از خودش مي گيرد و نيازي به ديگري براي تاييدش ندارد!!

من بي حس شده ام...از وقتي كه "تو"نيستي ديگر حسي ندارم...مثل يك آدم آهني شده ام...نه بد را ميفهمم نه خوب را!نه زيبايي آن مرا جذب مي كند نه زشتي اين!همه اش تمام شده است...من يك آدم تمام شده ام

دست آخر شعري را از شاهين نجفي،اين آيينه ي تمام عيار زندگي، قرار مي دهم بخونيد و گوش فرا دهيد...

شاعر تمام شده

شاعر:سيد مهدي موسوي

نگاه می‌کنم از غم به‌غم که بیش‌تر است‬
‎‫به خیسی‌ی چمدانی که عازم سفر است‬
‎‫من از نگاه کلاغی که رفت، فهمیدم‬
‎‫که سرنوشت درختان باغ‌مان تبر است‬
‎‫به کودکانه‌ترین خواب‌های توی تن‌ات‬
‎‫به عشق‌بازی من با ادامه‌ی بدن‌ات‬
‎‫به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون‬
‎‫به بچّه‌ای که توام! در میان جاری خون‬
‎‫به آخرین فریادی که توی حنجره است‬
‎‫صدای پای تگرگی که پشت پنجره است‬
‎‫به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره‬
‎‫به خوردن ِ دم‌پایی بر آخرین حشره‬
‎‫به «هرگز»ات که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»‬
‎‫به دست‌های تو در آخرین تشنّج‌هام‬
‎‫به گریه کردن یک مرد آن‌ور ِ گوشی‬
‎‫به شعر خواندن ِ تا صبح بی هم‌آغوشی‬
‎‫به بوسه‌های تو در خواب احتمالی من‬
‎‫به فیلم‌های ندیده، به مبل خالی من‬
‎‫به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی‌ام…‬
‎‫به خستگی تو از حرف‌های فلسفی‌ام‬
‎‫به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»‬
‎‫به چای خوردن تو پیش آدم بعدی‬
‎‫قسم به این‌همه که در سَرم مُدام شده‬
‎‫قسم به من! به همین شاعر تمام شده‬
‎‫قسم به این شب و این شعرهای خط خطی‌ام‬
‎‫دوباره برمی‌گردم به شهر لعنتی‌ام‬
‎‫به بحث علمی بی مزّه‌ام در ِ گوش‌ات‬
‎‫دوباره برمی‌گردم به امن ِ آغوش‌ات‬
‎‫به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ …‬
‎‫دوباره برمی‌گردم، به آخرین بوسه‬